تبليغاتX
کاس کولی

کاس کولی

« ماهی سیمین تن رودخانه های گیلان زمین »

" مستی" از اردلان سرافراز

اهداء به م.ش و صفای درون اش

مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه

غم با من زاده شده منو رها نمی کنه
شب که از راه می رسه غربت هم باهاش میاد
توی کوچه های شهر باز صدای پاش میاد
من غمای کهنمو ور می دارم که توی میخونه ها جا بذارم
می بینم یکی میاد از میخونه زیر لب مستونه آواز می خونه:
مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه
غم با من زاده شده منو رها نمی کنه 
گرمی مستی میاد توی رگ های تنم
می بینم دلم می خواد با یکی حرف بزنم
کی میاد به حرفای من گوش بده
آخه من غریبه هستم با همه
یکی آشنا میاد به چشم من
ولی از بخت بدم اونم غمه
مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه
غم با من زاده شده منو رها نمی کنه
خسته از هر چی که بود
خسته از هر چی که هست
راه می افتم که برم
مثل هر شب مست مست
باز دلم مثل همیشه خالیه
باز دلم گریه ی تنهایی می خواد
بر می گردم تا ببینم کسی نیست
می بینم غم داره دنبالم میاد
مستی ام درد منو
دیگه دوا نمی کنه
غم با من زاده شده منو رها نمی کنه
منو رها نمی کنه منو رها نمی کنه

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/12ساعت 0 قبل از ظهر  توسط توفان دریا  | 

دوستان عزیز : اگر مشکلی در باز شدن صفحات وبلاگ بود

از

mozila استفاده کنید.

                                                                                        توفان دریا

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/25ساعت 6 بعد از ظهر  توسط توفان دریا 

شعری از عشق من : شیون فومنی ( به مناسبت فصل نشا کاری در شمال )


ماری ماری تی تن داره حصیره مرز ماله

marey marey tee tena dere hasir e merze maleh

قالی سر تره زواله خواب ملاله

ghali ser tere zevale khab melaleh

دست و پر تی شین جیجایه

dest o par tee shin jijayeh

خیس جاجیگا تی پایه

khise jajiga tee paye

بجاره سر تی دیل بخانه جا نه

bejar e sar tee deel bekhaneh ja naha

دروغ نیه بهشت تی زیر پا نه

dorogh niye behesht tee zir e pa naha


+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/25ساعت 6 بعد از ظهر  توسط توفان دریا  | 

غزلی از سعدی و تضمین آن از شهریار

 

غزل سعدی :

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابســـتن از آن به که ببندی و نپایی

دوســـتان عیب کنندم که چرا دل بتو دادم

باید اول بتو گفــ-ـتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتــی مرو اندر پی خوبـــان زمانه

ما کجـــــائیم در این بهر تفکر تو کجـــایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهـــل است تحـــمل نکنم بار جـــدایی

حلقــه بر در نتــــوانم زدن از بیم رقیبـــان

این توانـــم که بیــایم ســر کویت بگدایــــی

آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد که سریست خدایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه برون بردن وکشتن

تا که همسایه نداند که تو در خانه ی مایی

 کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان

پرتو روی تو گوید که تو در خانه ی مایی

 پرده بردار که بیگانه خود آن روی نه بیند

تو بزرگی و در آئینه ی کوچک ننمایی

 سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد

که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی

 

تضمین از شهریار :

ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی

حیف باشد مه من کاینهمه از مهر جدایی

گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی

«من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی»

 

مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم

وین نداند که من از بهر عشق تو زادم

نغمهء بلبل شیراز نرفته است زیادم

«دوستان عیب کنندم که چرا دل بتو دادم

باید اول بتو گفتن که چنین خوب چرایی»

 

تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه

مرغ مسکین چه کند گر نرود از پی دانه

پای عشاق نتوان بست به افسون و فسانه

« ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجائیم در این بهر تفکر تو کجایی»

 

تا فکندم بسر کوی وفا رخت اقامت

عمر، بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت

سر و جان و زر و جاهم همه گو، رو به سلامت

«عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی»

 

درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان

کس  درین شهر ندارد سر تیمار غریبان

نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان

«حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان

این توانم که بیایم سر کویت بگدایی»

 

گِرد گلزارِ رخ تست غبار خط ریحان

چون نگارین خطِ تذهیب بدیباچه قرآن

ای لبت آیت رحمت دهنت نفطه ایمان

«آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد که سریست خدایی»

 

هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم

همه چون نی بفغان آیم و چون چنگ بمویم

لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم

«گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی»

 

چرخ امشب که بکام دل ما خواسته گشتن

دامنِ وصل تو نتوان برقیبان تو هشتن

نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن

«شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن

تا که همسایه نداند که تو در خانه ی مایی»

 

سعدی این گفت و شد ازگفتهِ خود باز پشیمان

که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان

بشب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان

«کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان

پرتو روی تو گوید که تو در خانه ی مایی»

 

نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند

دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند

جلوه کن جلوه که خورشید بخلوت ننشیند

«پرده بردار که بیگانه خود آن روی نه بیند

تو بزرگی و در آئینه ی کوچک ننمایی»

 

نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد

نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد

شهریار آن نه که با لشکر عشق تو ستیزد

«سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد

که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی»

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/25ساعت 0 قبل از ظهر  توسط توفان دریا  | 

اهدا به " رادوار" و " آزاده "دوستان قرن تا قرن

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/20ساعت 2 قبل از ظهر  توسط توفان دریا  | 

تقدیم به دوست گرامی ام : حاج آدم !




روزی  سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/20ساعت 1 قبل از ظهر  توسط توفان دریا  | 

آنانی که در دلها جاودانه اند

زنده یاد شاپورجفرودی

زنده یاد « شــاپور جفـــرودی» هنرمند ، شـــاعر ، ترانه سرا، آهنگساز، بازیگر تئاتر و خواننده سرشناس موسیقی محلی گیلان در سال ۱۳۰۷ در شهرستان رشت به دنیا آمد.

  جفــرودی فعالیت هنری خود را از سال ۱۳۳۰ در تئــاتر گیلان آغاز و یكی از بنیـــان گزاران تئاتر گیلان بود  و افتتاح رادیو رشت با صدای او همراه با اركستر ارتش آن زمان آغاز گردید.

 پس از مراجعت به تهـــران با همكـــاری رادیو ایران و اركستـــر بزرگ رادیو ایران به سرپرستی اســـتاد مرتضی حنانه ، استاد حبیب اله بدیعی ، استاد فخرالدینی و استاد یاحقی واستاد انوشیروان روحانی و دیگر اساتید آن زمان وهمكــاری با شاعـرانی چون بیژن ترقی، جنتی عطایی ، شهدی لنگرودی و تورج نگهبان  بیش از ۹۰ ترانه به زبانهای فارسی ومحلی اجرا نموده و همـراه با هنرمندان سرشناسی چون بانو شمس ، ناصر مسعودی ، استاد علیزاده و استاد فروزانفر و دیگر هنرمندان به فعالیت هنری پرداخته است.

  زنده یاد جفـــرودی همزمان با فعـالیت هنری در بانك رهنی(مسكن) و وزارت فرهنگ و هنر(ارشاد فعلی) تهران مشغـــول به تدریس بود و در ســال ۱۳۵۴ پس از بازنشستــگی به مدت ۲ ســـال با رادیو تلویزیون مركز گیلان فعالیت مستمـــر داشت ، سپس به تهـــران عزیمت نمـود و بمدت ۲۶ سال در كنار همســر خود بدون هیچگونه فعالیت هنری در خلوت خود زندگی می كرد. ثمره ازدواج آن مرحوم چهار فرزند می باشد.

  اشعـار و ترانه های این هنرمند بدلیل غنای فولكلـوریك و ریتم اصیل گیلكی ضرب المثل و ورد زبان مردم گیلان شده است. از اشعار معروف این هنرمند می توان به ترانه های در زندی - قدیمی رشتی - جان مریم - آخدا - ماهی - چینی ام - من گم تو بیشمار - عجب گیلان قشنگه - كاروان عشق و لالایی و..... نام برد. 

  زنده یاد شــاپور جفــــرودی سحرگاه چهارشنبه۱۳ خرداد ۱۳۸۳ در منزل خود در تهران دارفانی را وداع گفت. آرامگاه این هنرمند در امـامزاده طاهـــر كرج در جوار مقبره استاد بنان ، استاد حنانه، استاد شاملو، تجویدی ، دلكش ، آغاسی ، پوران ، امیر ناصر افتتاح و دیگر هنرمندان می باشد.

" آی قدیمی رشتی "  از آثار اوست که دارید می شنوید     روحش شاد

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/18ساعت 6 قبل از ظهر  توسط توفان دریا  | 

آنانی که در دلها جاودانه اند

بانو هنگامه اخوان فومنی

  هنگامه اخوان در سال ۱۳۳۴ در فومن دیده به جهان گشود. صــدای خوش در خانواده ی وی موروثی بود ولی او تنهـــــا کسی بود که آموختن آواز را به طور جدی و حرفه ای دنبال کرد. هنگامه خواندن را از ۱۰ سالگی با آموختن آواز دشتی(از متعلقات دستگاه شور که خود دارای گوشه های متنوع است) نزد پدرش آغاز کرد. اولین بار پدر با او در مورد قمرالملوک وزیری صحبت کرد. وی شخصیت قمـــــــر را نه به عنوان یک خواننده بلکه به عنوان انســــانی خیر و نیکوکار می ستود.

  هنگامــه اخوان پس از اتمام تحصیلات ابتدایی برای دیدن خواهرش به تهران رفت. در هنگام اقامت در تهران خواهرو برادرش او را تشویق به ماندن در تهران و تکمیل تحصیلات موسیقی نمودند. وی در آزمون رادیو برای خوانندگی شرکت کرد. در کاستی که از صــدای خود ضبط وارائه کرده بود یکی از آثار استـــاد تجویدی و تعدادی از ملودی هایی که پدرش به او آموخته بود اجرا شده بود. هیئت داوران متشکل از پنج نفر بود: علی تجویدی . مرتضی حنانه. حبیب ا… بدیعی. جواد معروفی و فلاح که همه از موسیقیدانان مطرح زمان بودند. سه نفر از داوران او را پذیرفته ولی دو نفر از او خواستند در آزمون دیگری شرکت کند. در آزمون دوم هنگامـه اخــوان به دلیل ندانستن ردیف پذیرفته نشد. او در کلاس های ردیف رادیو ثبت نام کـــرد و پس از تکمیل آموخته های خود در آزمون پذیرفته شد.

  با تشویق مرحوم تجویدی هنگامه اخوان نزد اســــتاد ادیب خوانساری(از اســاتید بزرگ مکتب آوازی اصفهــان) رفت و به آموختن ردیف و تکنیک های آوازی پرداخت. ابراهـــیم ســـرخوش(نوازنده ی مشهورتار) اغلب کــلاس را به منظــورکمک و همنوازی با هنرآمــوزان همـــراهی می کرد. هنگامه اخوان به مدت ده سال نزد استاد خوانساری تلمذ نمود. کلاسها ابتدا در رادیو و سپس در منزل استاد تشکیل می شد.

 

  ازسال ۱۳۵۴ هنگامه اخـوان شروع به خواندن در رادیو کرد و کار خود را با بازخـوانی آثار قمرالملوک وزیری آغاز نمود. همچنین با گروههای عارف به سرپرســتی پرویز مشکاتیان. شـیدا به سرپرستی محمدرضا لطفی و …به عنوان خواننده همکـاری داشت. وی کنسرت هـــای زیادی در ایران و اروپا برگزار کرده است.در سال ۱۳۶۳ از ســـــــوی آرشیو صدا وسیمــا دعوت به همکاری شد.و هم اکنون در وزارت ارشاد به عنوان کارشناس موسیقی مشغول به کار است و به تدریس آواز نیز می پردازد. استاد نصرا… ناصح پور در مورد وی گفته است: هنگــــامه اخوان یکی از بهترین خوانندگان زن ایرانی و صدای او یادآور صدای آسمانی قمر است.

  او در در چهارمین مجمع عمومی كانون خوانندگــــــان خانه موسیقی به عنوان رئیس این كانون انتخاب شد.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/18ساعت 0 قبل از ظهر  توسط توفان دریا  | 

آنانی که در دلها جاودانه اند

پرفسور مجید سمیعی

  پروفسور مجيد سميعي در مرداد ماه سال 1316در شهرســتان رشت در خانواده اي فرهنگي چشـــم به جهان گشود وي پس از اتمام دوران متوسطه در کشور در سال 1335براي ادامه تحصيل به خارج از کشـور سفر کرد ودر آلمان غربي ساکن شد وتوانست در رشته بيولوژي وپزشکي در دانشگاه به تحصيل مشغول شود وادامه تحصيل وتخصصش را در رشته جراحي مغز و اعصاب تحت نظر پروفســور کورت شورمن تکميل واعتلاء بخشد وسرانجام در سال 1349دراين رشته حائزشد .


  اودر سال 1351به درجه پروفسوري جراحي مغز واعصاب نايل شد واز آن جا که جراحــي مغز به دليل فوق العاده پيچيده بودن آن وارتباط با اعصاب حسي و حرکتي در سـاير اندام ها به خصوص صورت تاثيرداشت و انجـــام عمل جراحـــي نيز با عوارضي همـــــراه بوده همين عامــل موجب شده تا او براي رفع اين نقيصه و بخشيدن زندگي سالم و کاهش آلام ورنج همنوعانش دست به مطالعات گسـترده اي در خصوص ساختار پيچيده مغز بزند تا بلکه روشــي بيابد تا هم عوارض عمل جراحــــي پس از مغز کاهش يابد وبه صفر برسد وهم اين که انسان ها به زندگي توام با سلامت باز گردند .
  داســتان چنين رقم خورد که توانست در پي سلسله مطالعــــات و تحقيقات علمي ، نخستين جراحــي ميکروسکوپي مغز را در ســــال 1356در دنيا ابداع و به سرانجــــــام برســــاند و پشت بند آن هم وي اولين پزشکي بود که توانست عمل جراحي قاعده جمجمه را در دنيا ابداع کند ، که مورد توجه جراحــان تراز اول دنيا قرار گيرد .
  عطش پروفســور به خدمت و صفتي هم چون خورشيد واقيــانوس داشتن موجب شــــد تا در و گهر هاي دانش و تجربه خويش را درقالب برگزاري ها ي دوره هاي آموزشي به ديگر جراحان دنيا انتقال دهد .


  براي ايرانيان دنيا و جمهوري اســـلامي ايران همين بس که با همت پروفســور سميعي امروزه در تمــــام کشور هاي جهـــان انجمني تحت عنوان جراحــــان قاعده جمجمه با 1200جراح حاذق تشکيل شده که هر ســــال در قالب کنگره علمي ، جراحي قاعـــــده جمجمه مغز از طــــريق ويدئو پروژکشن به شــاهد آخرين دستاوردهاي علمي جراحي پروفسورهستند و با استفــاده از دوربين هاي مدار بسته به صورت مستقيم عمل جراحي وي را مشاهده و باتکنيک هاي جديد پزشکي و آموزشي مي بينند .
  پروفسور سميعي که دردهه 1350تصميم گرفت تخصصي ترين بيمارستان جراحـي مغز را در شهر هانوفر آلمان که معماري آن شبيه مغز انسان است را تامين کند و خوشبختانه در اين کار هم موفق شد.  

  پروفسور سميعي در سال 1367کرسي جراحـــي مغز واعصــــاب هانوفر آلمان را پذيرفت و همزمــان با عنوان رياست فدراسيون جهاني انجمن هاي قاعــده جمجمه برگزيده شده در اين سال صدراعظم آلمــان به پاس خدمات وي د رجراحــي مغز واعصــاب نشــان درجه يک دولت آلمان غربي را به وي اعطا نمود .


  پروفسور سميعي مجموعه ادبيات علمي خودرا تاکنون د رقالب 13 کتاب و بيش از 200 مقاله علمي منتشر کرده که مهم ترين مرجع براي جراحان مغز واعصاب دنيا به شمار مي آيد .


پروفسور سميعي ، در خصوص اين که مهم ترين اهدافش از آموزش متخصصان ايراني چيست گفت :

«مي خواهم تازه هاي پزشکي در زمينه مغز واعصاب هر چه سريع تر به کشور عزيزم ايران منتقل شود » 


خداوند به او عمر دهـــاد  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/14ساعت 10 بعد از ظهر  توسط توفان دریا  | 

!

هشدار به دوستان گرامی ام

ID  های

Yabeyare      و    z_darzen

توسط یک نفر هک  شده

و من مسئولتی در قبال آن ندارم .

لطفاْ در بخش نظرات پیام بگذارید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/25ساعت 1 قبل از ظهر  توسط توفان دریا  |